دارم کنار خاطره ها آب می شوم
تنها کنار مقبره ام خواب می شوم
این تو همان گذشته ی دیوانه ی منی
شاید برای توست که بی تاب می شوم
ای ازتمام فاصله هایم غریب تر
روزی کنار تخت تو در قاب می شوم
.
.
.
نوشته شده توسط سمیه در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 15:35 موضوع | لینک ثابت
بالت را ببند و بنشین
آسمان آبی شهر را کرکس های آبی کمین کرده اند.
سیاه چاله ترین شعرم را شب کن
ماه بی عرضه
تکراری.... تکرار داسی تا .... تا....دهانی مات که نور خورده است
و امشب محاق حاق حاق ...
هق هق من خیس کرده شلوار پاییز را
که ...
جا گذاشته ام
تو را
لابه لای نخل های بهبهان
که هنوز خبر پاییز را نشنیده بودند
خورشیدستانی ام
شرجی لب هایت را عرق می کنم
مست تر از انگور های شیراز
آهای یوسف خاییزی!
بیل بزن اردبیلم را
نوشته شده توسط سمیه در جمعه یکم آبان 1388 ساعت 22:15 موضوع | لینک ثابت
من دوزخی ام ...و تو ....تو...جنات برین
بی تو به بهشت و حور و غلمان بدبین
اخم است نصیب روز و شب ها بی تو
یک خنده مرا بخند... ای پسته ترین!
نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 20:48 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اردبیلی ام اما نه آنگونه که لهجه ام فریاد بزند.تافته ای جدابافته ام که هیچ کس مرا همشهری این شهر نمیداند.شاعرم اما نه انقدر که بخندانم...نه آنقدر که بگریانم ...به مرگ می اندیشم و به تو. تویی که نمی شناسمت.همانقدر برایم مهمی که قند برای چای یک تبریزی.بنوش شعرم را ...
فهرست اصلی