روزگار غریبی است
چوپان دروغ گــــــــو گرگ ها را به چرا می برد
و
گـــــــوسفندان
سهمیه بندی شده اند...
انگارهوا هوای حوإ زدگی ست
در جنت ما هوای دنیـــا زدگی ست
آدم نشدیم و کشتی نوح گذشت...
این مستی تا ابد زدریا زدگی ست!
یک بغض همیشه...تا ابد ...در باران
یک شعر نوشته بر لحــــد در باران...
انگار دوباره سر به سنگی خورده
با حمدو سه قل هوالاحــــــــــد در باران
چون آش میان دیگ قل قل خوردیم
این آش نپخته را کمی شل خوردیم
دل خوش به خیال جام بودیم ولی...
در وقت اضافه ناگهان گل خوردیم!
امشب شب شنبه است یا یکشنبه؟
خـــار است میان بالشش یا پنبه؟!
دارد خفه می شود ازین بی خوابی...
عاشق شده دختــــــــــرخـــــــر بی جنبه!
امشب اینجا آسمان شبنم زده
شعر چشمانت به شهر بــــم زده
شب سکوت کوچه های آه را
میهمان ناخوانده ای برهم زده.....
۲.
دوپ دوپ دو....دوپ صدای تمدن به گوش تو...
اکس آمده است تاکه بتازد به هوش تو...
در عصر بنزو server و رایانه خر کجاست؟!!
باید که بار زد باقالی را به دوش تو....
لب های بهار بوی بـــــــــــــــاران می داد
با بــــــــــــــوسه ی خود به سبزه ها جان می داد
ای کاش میان لحظه ها سبز شود
مردی که به شعرهای مــــن جـــــان می داد
یک لقمه دگر بغض مرا خواهد خورد
یک قطره دگر اشک مراخواهد برد
یک قصه دگر رود پراز باران است
باران نگاهم است در جریان است
یک جرعه دگر صبح مرا می نوشد
پیراهن غصه هامرا می پوشد
یک شعر دگر...خداهمین نزدیکی است
در کوچه ی شعرهای من تاریکی است
هی پیچ مخور تاب مخور عشق اینست
دیوار نگفته های من تاچـــــــــــــــــــین است
هی پیچ نفس تاب نفس صبر آمــــد
بر عادت آسمان غم ابر آمــــــــــــــــــــــد
فرزند دوساله ی غمت صـــــــــدساله است
این بچه چوشعرهای من بی بال است
یک بال پرید وبال دیگر خم شد
یک قصه ز قصه های دنیا کم شد
تا خواست که پرواز کند بال شکست
در روز وصال غــــــــم بـــــه پــــرگـــار نشــــــــست
هی چرخ زدو چرخ زد و دایــــره شد
یک دوسه...نه صدهاگره درهم گره شد
دیشب به لب پنجره باران می ریخت
چون عشق که ازلبان یاران می ریخت
آن عشق پراز حیله مرا خـــــــــــــام نکرد؟
در شــــــــــهرمرا ضعیف و بدنام نکرد؟
ما بنده ی عشقیم که در زنجیریم
بی عشق میان لحظه ها می میریم
جز اشک خود اشکی به چشم شب ندیدم
یک دشت فریاد
یک سینه غم باد
در انتهای بغض هایم زار می زد
باقالی غم رابه دوشش بار می زد...
خورشید می تابید دل در سینه می سوخت
لب را به لب های زمان آرام می دوخت
سنگی به دل خورد
شعری فرو ریخت
فرضیه ای در ذهن من اثبات می شد
رنگ محبت ها گمانم مات می شد
یک صفر
یک ضرب المثل
یک جبر دایم
اینجا صدای زور یک فریاد قائم...
اشکی به روی گونه ای آرام می ریخت...
قلبی میان سینه ای آرام می ریخت...
لب های غم را بر لب اشعار می دوخت...
یک شاخه گل رادرمیان آب دیدم
دیشب میان بغض و اشک خاطراتش
من در نگاه عشق اشک ناب دیدم
غمها به روی سقف دل انبار می شد
او نوشـــــدارو بودو من...سهراب دیدم!
من رود... او دریا ولی من در خیالم
تک سرنوشت رود را مرداب دیدم
گلبوسه ها از روی لب هایش روان بود
آن لحظه دانستم که آری خواب دیدم

